|
یاداشتهای یک مالیخولیایی
|
چشمهايم را شستم...جور ديگر ديدم...اما فقط رنگها كمي عوض شدند...آدم هاي قديمي جاشون رو به آدم هاي جديد دادن...كلمات عوض شدند اما معني جملات فرقي نكرد...قوانين هنوز همون قوانينن بود و قانون لازم الاجرا ...اين وسط فقط منم كه دل خوشم به آبي تر شدن...غافل از اين كه آبي هنوز همون آبيه كه فقط كمي كثيف تر شده مثل آب دريا!
شهری بود که مردمش همه دزد بودند.
با آمدن شب، یکی یکی شال و کلاه می کرند، شاه کلیدها و چراغ قوه هایشان را بر میداشتند و برای دزدی خانه ی همسایه هایشان راهی می شدند. قشنگی داستان اینجا بود که وقتی نزدیک سحر با کوله باری پر به خانه هایشان بر می گشتند خانه هایشان را خالی می یافتند.
همه در این بلاد شاد بودند و راضی، هر کس از نفر بعدیش دزدی می کرد و نفر بعدی هم از نفر بعدیش، و این داستان انقدر ادامه داشت که نفر آخر از نفر اول دزدی کند؛ نه کسی پولدار بود و نه کسی فقیر. البته دزدی هایشان مختص شبهایشان نبود. معامله در این شهر به معنای اقدام به تلاش حداکثری برای کلاهبرداری و کلاه گذاری از طرف خریدار و فروشنده بود. دولت هم در آنجا در حقیقت یک مجموعهی جنایتکار بود که تنها هدفش کلاه گذاشتن برسر ملت بود. البته ملت هم کم نمیگذاشتند و هرجوره سعی می کردند سر دولت گول بمالند.
بگذریم و برویم بر سر اصل داستان .روزی از روزها، از جایی که هیچ کس نمی داند و به دلیلی که برای کسی مهم نیست یک نفر آدم درستکار شهر را مارا برای زندگی انتخاب کرد. این برادر ما که از گروه متقین بود، شبها جای اینکه چراغ قوه و گونی اش را بردارد و راهی دزدی شود، می نشست سیگار می کشید و داستان های هزار و یک شب میخواند.
برای مدتی هرشب دزدها می آمدند چراغ را روشن می دیدند،لب به دندان می گزدیند و می رفتند. اما خوب هرکس صبری دارد و خوب کاسه صبر آنها هم بلاخره لبریز شد. خود را موظف دیدند که برای مرد خوب قصه ی ما توضیح دهند که اگر خودش هم اینکاره نیست دلیل نمی شود که دیگران را از این کار باز دارد. هر شبی که او در خانه سپری می کرد معنایش این بود که فردایش خانواده ای باید در گرسنگی سر کند.
مرد خوب قصه ی ما هیچگونه نتوانست اعتراضی به استدلال منطقی همشهریانش بکند، در نتیجه از آن به بعد شبهای وسایلش را جمع می کرد و خانه را ترک می کرد. اما دزدی هم نمی کرد. ذاتا آدم خوبی بود دیگر، هیچ کس نمی توانست کاری کند که او ذاتش را تغییر دهد. می رفت کنار پلی می ایستاد و رفت و آمد آب را نگاه می کرد تا صبح که به خانه می آید خانه اش را غارت شده ببیند.
یک هفته از روشن سازی مرد خوب قصه ما نگذشته بود که خان اش از وسایل خالی شد و جیبهایش خالی تر. نه غذایی داشت که خرج گرسنگی اش بکند و نه یک ریال پول که بخواهد غذایی بخرد. البته مشکل، بدبختی مرد خوب قصه ی ما نبود، به هر حال تصمیمی بود که خودش گرفته بود و باید پای لرزش می نشست. مشکل اساسی این بود که رفتار مرد خوب قصه ی ما، همه چیز را در شهر بهم ریخته بود. هر شب خانه بود که مرد خوب ما باید آن را غارت می کرد و چون خوب چنین نمی کرد هر روز صبح یک نفر وسایل خانه اش دست نخورده می یافت. به دلیل این وظیفه نشناسی مرد خوب قصهی ما گروهی هر روز ثروتمند و ثروتمندتر می شدند. از طرف دیگری کسانی که خانه ی مرد خوب قصه را غارت می کردند صبح ها با دست خالی به خانه بر می گشتند و هر روز فقیر تر می شدند.
بعد از مدتی کسانی که ثروت مند شده بودند کم کم به عادت مرد خوب روی آوردند و به جای دزدی شب ها می آمدند روی پل و جریان آب را نگاه می کردند. این امر البته مشکلات را باز هم بیشتر کرد. گروه بیشتری ثروت مند شدند و گروه بیشتری هم فقیر.
ثروتمندان شهر کم کم دیدند که اگر بخواهند دزدی نکند به زودی وضعشان زار می شود و باید فکر دیگری بکنند. فکر کردند و کردند و کردند به این نتیجه رسیدن که خوب به فقرا پول می دهیم جای ما بروند دزدی. پس مذاکره کردند و قرار داد بستند و حقوق تعیین کردند. البته یادمان نرود که آنها هنوز دزد بودند و سعی کردند تا می توانند در این قرار دادها هم بخورند. بگذریم این داستانها ادامه داشت، ثروتمندان ثروتمندتر می شدند و فقرا هم فقیر تر.
چرخ روزگار گشت و گشت. برخی از ثروتمندان داستان ما انقدر پولدار شده بودند که دیگر احتیاجی به دزدی کردن که نداشتند هیچ، احتیاجی هم نداشتند کسی برایشان دزدی کند. اما خوب مشکل داستان اینجا بود که اگر دزدی نمی کردند، فقرا آنها را غارت میکردند در نتیجه ثروت بادآوردشان را باد می برد. باز فکر کردند و فکر کردند. تصمیم گرفتند فقیر ترین فقرا را مسئول حفاظت از خانه هایشان کنند. این گونه بود که نیروی انتظامی با لباسهای سبز قشنگش در شهر پدید آمد و زندان ها ساخته شد…
این چنین بود که تنها چند سال بعد از ظهور مرد خوب قصه ما، دیگر کسی از دزدی و غارت حرف نمی زد. تنها بحثشان ثروت و فقر بود. البته یادمان نرود آنها هنوز هم دزد بود.
تنها مرد خوب قصه ی ما همان مرد خوب اولیه بود، او هم خیلی از آمدنش نگذشته بود که از گرسنگی مرد.
نویسنده : ایتالیو کالوینو
بازگردانی:
امیرپویا آقاصادقی
آموخته ام که با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه، رختخواب خرید ولی خواب نه، ساعت خرید ولی زمان نه، می توان مقام خرید ولی احترام نه، می توان کتاب خرید ولی دانش نه ، دارو خرید ولی سلامتی نه ، خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره ، می توان قلب خرید، ولی عشق را نه. آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد آموخته ام ... که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم دوستش دارم آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد
حتی اگر بخوام فراموش کنم ساعت دیواری غولپیکر گوشه ی اتاقم نمی ذاره...انگار گذاشتنش که هر وقت من میرسم به آخر خط بلند تر دنگ دنگ کنه...انگار می خواد بگه هنوز وقت هست بازی گیم آور نشده برو جلو یا شاید برعکس میخواد بگه زمان عمرت زود داره می گذره سریع یه تصمیم تازه بگیر...یه راه تازه انتخاب کن اما اینبار من ترسیدم...خیلی زیادم ترسیدم...
توی یک لحظه تمام آرزوها و چیزایی که براشون برنامه ریخته بودم دود شد رفت هوا...خودم توی خودم شکستم...انتظارم از خودم خیلی بیشتر بود...یعنی انتظار همه ازم خیلی بیشتر بود...الان نمی دونم کیم باید کی باشم چی قراره پیش بیاد... وقتی مامانم به خالم می گفت شاید ما زیادی ازش انتظار داشتیم و خالم گفت شما باید توانشم در نظر می گرفتید نمی دونستم از این که بار انتظاراتشون از روی شونم برداشته شده خوشحال باشم یا از این که به نظر ضعیف و احمق بیام ناراحت....شواهد گذشته های دوری که انگار دیگه مال من نیستند و اصلا مال من نبودند روی شونم سنگینی می کنن نمی دونم باید بهشون افتخار کنم یا از این که مثلا رتبه سه ی شیمی کشور پزشک نشده خجالت بکشم...پارسال بهتر بود اوضاع...حد اقل می دونستم خودم انتخاب کردم اما الان...تازه الان یعنی آروم شدم حتی نمی خوام اون روز یا اون هفته برگرده...اولش گیجی بعد خفقان و آرامش قبل طوفان و بعدشم خود طوفان بعد چند روز اما...الان بیشتر به این فکر می کنم که من اون لحظه واقعا توکل کرده بودم و این بهترین چیزیه شاید که می تونه واسم اتفاق بیفته که اگه دست خودم بود شاید به خاطر همون انتظارات اطرافیان عمرا نمی تونست اتفاق بیفته اما با این حال بازم نمی دونم دقیقا چه جوری باید باشم...به هر حال اینا قراره تا چند سال دیگه فقط خاطره شن اما...
زمان فراموشی میاره و فراموشی آرامش البته راه میون بر هم هست...شاید بازم توکل....به هر حال هنوز که زندم...نفس می کشم...حتی جالب که می تونم تو آینه یا چشم اطرافیان نگاه کنم و لبخند بزنم
خنده زنان گفت:پیشتر که چشمانم بسته ود ٫هیاهو می شنیدم٫گمانم این بود که صدای انسان است.چشم که باز کردم اما همه چیز دیدم جز انسان.
خنجر کشیدندو کمر به قتلش بستند و گفتند:حال که ما نه انسانیم٫تو بگو این انسان کیست که ما نمی شناسیمش!
گفت:آن که دریا دریا می نوشد و هنوز تشنه است.آن که کوه را بر دوشش می گذارند و خم به ابرو نمی آورد.آن که نه او از غم که غم از او می گریزد.آن که در رزمگاه دنیا جز با خودش نمی جنگد و از هر طرف که می رود جز او را نمی بیند.آن که با قلبی شرحه شرحه تا بهشت می رقصد٫آن که خونش عشق است و قولش عشق.آن که سرمایه اش حیرت است و ثروتش بی نیازی.آن که سرش را می دهد ٫آزادگی اش را اما نه٫آن که در زمین نمیگنجد٫ در آسمان نیز.آن که مرگش زندگی است.آنکه خدا را...
او هنوز می گفت که چراغش را شکستند و با هزار دشنه پهلویش را دریدند....
فردا اما باز کسی خواهد آمد٫کسی که از دیو و دد ملول است و انسانش آرزوست...
<عرفان نظر آهاری>
زندگی باید کرد
تا بهار و شب مهتابی هست
تا شقایق هست
تا کوچ پرستو شاید...
زندگی باید کرد
به جای همه ی گلهای نشکفته
رودخانه های خروشان خشکیده
باید دوباره متولد شد
زندگی کرد
خروشید...
تا صدای نوزادی هست
زندگی جاری ست
زندگی باید کرد...
پ.ن:خودم گفتم!:ی
گفتی : بخوان
می گویم: از چه؟! از درد؟
گفتی:حق تو سعادت است...بهشت ابدی
می گویم:بهشت را تا دوزخ من عمر پارسایی فاصله است
گفتی:در رحمتم بروی تو باز است
می گویم:مگر رحمت شامل حال پایین شهری ها هم می شود
گفتی:سرانجام همه به سوی من باز می گردید...وعده ی من حق است
می گویم:به امیدش صبر می کنم....در این دنیا که همه چیز نا حق است
زن ابتدای هر فریب...
نترس حوا!
سیب را با عشق گاز بزن ....
آدم ارزش بهشت را ندارد .... !
آدم ... باید به زمین برود تا آدم شود .... تا دل نبندد .... تا عاشقی نکند ....
نترس حوا!
سیب را گاز بزن ... وگرنه آدم به این سادگیها فریفته شیطان نمی شود ...!
آدم هیچوقت نمی فهمد که تو سیب را گاز زدی ...
نترس حوا!
آدم تو را خائن خطاب نمی کند .... خداوند تو را کافر نمی داند ....
حوا! تو مواخذه نخواهی شد .... تنها آدم اخراج می شود ...
زمین می شود تبعیدگاه برای او ...
تو فقط سالیان را در حسرت و فراق آدم بی ارزش می گذرانی...آدم خاکی...
آدم هیچگاه از خیانت رنگین تو آگاه نمی شود !
چرا که ....
حیات ...
غفلت رنگین یک دقیقه حواست ..... !
پ.ن:این از نوشته های کافر بود البته با اندکی دستکاری:ی
دلم گرفته از این قلبها که از چوب است
از این زمونه که خوبی همیشه مصلوب است
چگونه شاد بمانم در این غروبی که
نگاه ها همه مانند ابر مرطوب است
دلم گرفته از این دوزخی که تکرار است
فقط کنار تو ای خوب. زندگی خوب است!
پ.ن: ملت برام دعا کنید ۸ روز به کنکور مونده! می دونم خدا عادله و اصولا قبولی بیشتر حق بچه درسخوناس اما خدا رحیم هم هست دیگه نه؟!